تبليغاتX
شهرخاموش
سلام خوفیییییین؟

دلم براتون تنگ شده شماها که احساس ندارین دلتون برا من تنگ شه

باهاتون قهرم بی معرفت ها(شوخی می دونین که قهر بلد نیستم)ولی دلم براتون ۱ذره شده

دوستداره دوستای گلم گلناز

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 12:10  توسط گلناز  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 12:41  توسط گلناز  | 

میمیرم برات  نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم تو نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات می میرم برات

عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم تو می خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها با یه دنیا غم

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تا دور برو که بدون ما میرسی به یه دنیا نور 

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

سفرت بخیر

دوستدار شما گلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 17:59  توسط گلناز  | 

در جنگلی زرد دو راه از هم جدا می شدند و دریغا!من نمی توانستم یک مسافر باشم و هر دو راه را در پیش گیرم.

مدتی بر جای ایستادم و تا چشم می دید به آنجایی که یکی از آن دو راه در میان بوته زارها می پیچید نگریستم.

سپس راه دیگر را در پیش گرفتم که به همان خوبی و صفا بود و شاید هم شایستگی بیشتری داشت زیرا گیاهان بسیار بر آن روییده بود و نیازمند پایکوب شدن بود گر چه آمد و رفت هر دو را یکسان کوفته و فرسوده بود.

و در آن صبحدم برگهایی که هیچ گامی آن را پایمال و سیاه نکرده بود هر دو را یکسان در بر می گرفت.

راه نخست را برای روزی دیگر گذاردم ولی چون می دانستم که هر راهی به راه دیگر می پیوندد در بازگشت خویش تردید داشتم.

سالهای دراز پس از این زمانی با حسرت خواهم گفت:دو راه در جنگلی از هم جدا می شدند و من راهی را برگزیدم که از آن کمتر آمد و رفت شده بود و همین سبب تفاوت بسیار شده است.  

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 18:49  توسط گلناز  | 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 18:48  توسط گلناز  | 

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم دیدم تمام اشکهایم را برای به دست آوردنت ریخته ام
+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 16:10  توسط گلناز  | 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم. به هوس بازی این بی خبران می خندم. هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم.خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته به آن می خندم
+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 16:8  توسط گلناز  | 

بازم سلام حال دوستاي گلم چطوره؟ خوش مي گذره يا نه؟

من كه خيلي خوبم(البته زياد جدي نگيرين)

مي دونين دوستان دلم مي خواد دوباره براتون شعر هاي رمانتيك بذارم مثل دفعه قبل ولي نمي دونم چرا ديگه نمي تونم. شايد دليلش اينه كه ديگه عشقو باور ندارم. چون اينو با تمام وجودم تجربه كردم. اين حرف ديروز و امروز نيست از ۲ سال پيش به اين نتيجه رسيده بودم فقط شك داشتم كه مطمئن شدم. نمي دونم شايد من در اشتباهم ولي اگه قراره با اشتباه آدم با خيال آسوده زندگي كنه من حاضرم تا آخر عمرم در اشتباه باشم. نمي دونم با نظر من موافقين يا نه؟ اگه مي شه منو راهنمائي كنين آدمي در هر حال به كمك دوستاش نيازمنده.

دوستدار همه دوستاي گلم گلناز

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 23:2  توسط گلناز  |